خرید بک لینک

دیگــر بهار هم ســر حالم نمی كند چیزی شبـیــه گریه زلالم نمی كند پاییز زرد هم كه خجــالت نمی‎كشد رحمی به باغ رو به زوالــم نمی كند آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟! وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كند مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب دیگر اسـیر خواب و خیالم نمی كند... این اولین شب است كه بوی خیال تو درگــــیرِ فكـرهایِ محـالم نمی كند. حالا كه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان جز انفـعـــال شـامل حالـم نمی كند، باید به دستهای مسلّح نشان دهم حتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 23:10

باز امشب در هوایت مرغ دل پر می زنددست نامرئی عشقت پشت در ، در می‌زنداز میان بغض هایم می پَرَد ،آهی که ازپُشت دیوار دلم ، بر سینه خنجر می زند تا که می تازد غمِ تاتاریَت بر جان منتیر ِ چشمت روی قلبم زخم ِ دیگر می‌زندشعر، پاپیچِ خیالم می شود مستانه واربا سَلامت بادِ نامَت، لب به ساغر میزندمرگ هم ازعشق نامیرای من، روحَش سِتُرددارد از فرطِ جنون، بر صورت و سر می زندشاهد قول و قرار ما همیشه، کوچه بودحرف ها را با سکوتش، روزی آخر می زندچشم های پنجره، مانند من بارانی استباز امشب در هوایت مرغ دل پر می زند#

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 23:10

صفحه بندی